ساقی دشت کربلا - هیئت حضرت ابوالفضل (ع) سفیدشهر
desc

ساقی دشت کربلا

به آسمان نگاه کرد. نور بی رحم خورشید چشمانش را آزار داد. زمان چقدر دیر می گذشت. از خیمه ها بیرون آمده بود تا صدای تکبیرش را بشنود. چقدر احساس غرور می کرد وقتی سردار لشکر ٍ پدر، الله اکبر می گفت. آن هم سرداری چون او٬ مردی به شجاعت و هیبت پدر. مردی به مهربانی و لطافت پدر.


به راه خیره شد. جز گرد و غبار چیزی ندید. چشمانش سیاهی رفت. سعی کرد برای غلبه بر تشنگی آب دهانش را فرو دهد. این بار گوشهایش را تیز کرد تا باز هم صدای تکبیر را بشنود. منتظر ماند... صدایی نیامد...

آخرین دیدار را یک بار دیگر مرور کرد...

در خیمه بودند. او و دیگر کودکان. بی قرار. هراسان. تشنه.

سایه ی مرد بلندبالایی بر درگاه خیمه افتاد. داخل که شد همه نگاه ها به سمت او متمایل شد. مرد خسته بود و خاکی اما حتی گردوغبار صحرا هم مانع تابیدن ماه چهره اش نبود. بر تمامی کودکان سلام کرد و لبخند زد. مرد لبخند زد ولی چشم های دختر لبخند مرد را ندید. دخترک چشم هایش را دوخت به چشم های مرد. آنجا که غمی بزرگ همچون رودی خروشان موج می زد و چیزی نمانده بود که طغیان کند.

 

مرد با کودکان بازی کرد. کودکان, خسته انگار با دیدن مرد و لبخند مهربانش تشنگی را فراموش کردند و جانی دوباره یافتند و خنده ی محوی بر لبانشان مهمان شد. چه شادمانی کوتاهی...

مرد بلند شد. کودکان را بوسید. باید می رفت، دخترک دلش را به دریا زد:

 

- عمو جان!

 

- جان ٍ عمو! چه می خواهی سکینه جان؟

 

یک لحظه مردد شد. خجالت کشید. پشیمان شد. سرش را پایین انداخت و آرزو کرد عمو صدایش را نشنیده باشد. مرد جلو آمد و زانو زد. دستان گرمش را قاب چهره کوچک دخترک کرد و دوباره پرسید:

 

- چه می خواهی عزیز دلم؟

 

بغضی که از صبح حبسش کرده بود بی اختیار ترکید و اشک ، پهنای صورت کوچکش را پوشاند:

 

- تشنه ایم عموجان...همه مان تشنه ایم.

 

کودکان نیز با دیدن گریه ی او به گریه افتادند.

مرد برخاست. دخترک چشمانش را پاک کرد تا مگر با دیدن چهره ی عمو، آرامش یابد، اما ندید. نتوانست ببیند. مرد سرش را پایین انداخته بود، آنقدر که نمی شد صورتش را دید اما می شد اشک هایی را که یکی پس از دیگری می چکید،دید. انگار باران می آمد...

 

***

 

باز حواسش را جمع کرد مگر صدای تکبیر عمو را بشنود. سکوت بود و سکوت...

چشمانش را تیز کرد تا شاید در پس گردوغبار، نشانی بیابد. 

خوب که نگریست قامت محو مردی را دید که خمیده و آرام به خیمه ها نزدیک می شد. مرد با هر قدم شکسته می شد، به نیزه اش تکیه می داد و به سختی قدم بعدی را بر می داشت. او را نشناخت. مرد نزدیک تر آمد. دخترک چشمانش را با آستینش پاک کرد تا بهتر ببیند چهره مرد را: « چقدر شبیه پدر است... »

 

 

چه سان گذشت به عباس چونکه می دانست

 

که تشنگان حرم دل به دست او بستند


مطالب مرتبط